|
امام (ع) درپایان سخنانش ، ضمن وعده شهادت کسانی که در کنار او خواهند ماند ، به تمام کسانی که در خیمه بودند فرمود که میان تصمیم به ماندن یا رفتن ، هر کدام را که میخواهند برگزینند . پس از آن هر کدام از یاران باوفای امام برخواستند وضمن اظهار ارادت خود به امام و تصمیم به ماندن در کنار ایشان ، دیگران را به ماندن در کنار تنها یادگار روز مباهله فراخواندند . من در حالی که چشمانم را میبندم ، سرم را بر روی زانوان خویش قرار میدهم . در کنار سخنان یاران امام ، صدای گریه برخی از حاضران به گوش میرسد . یکی از ایشان که در نزدیکی من است همراه با گریه میگوید : یعنی به راستی ممکن است فردا بلایی سر یادگار پیامبر بیاید ؟ من که از حدود 1330 سال بعد در آنجا حضور دارم و به خوبی میدانم فردا چه خواهد شد ، چشمانم خیس میشوند ؛ اما زود برخودم مسلط میشوم و سعی میکنم از موقعیتی که برایم پیش آمده تا در شب عاشورا در خیمه امام حسین (ع) حاضر باشم ، حداکثر استفاده را بکنم . با خودم میگویم : فارغ از شعارهایی که همیشه در مورد عشق مان به امام داده ایم ، بلاخره چکار کنم ؟ قضیه اصلا شوخی نیست . بیست تا سی هزار نفر اینجا را محاصره کرده اند تا همان وقایعی را که میدانم ، بوجود بیاورند . بلند شوم و به خیمه خودم بروم و زن و بچه هایم را بیدار کنم تا برای بازگشت به مدینه آماده شوند ؟ یا بمانم و مصائب فردا را تحمل کنم ؟ امام که فرموده : « من به شما اجازه رفتن دادم و همه شما آزادید و عهد و بیعتی از من بر عهده شما نیست » ولی منی که تا کنون چند بار خودم را آزموده ام ، نباید پا پس بگذارم . بیخیال بابا ! نهایتش تحمل درد زخم چند تیر و شمشیر است که حالا بگو درد هر کدامش به اندازه درد سنگ کلیه ام باشد که چند سال پیش دچارش شدم و به آن میگویند زایمان مرد ! به تنها نگذاشتن امام حسین (ع) نمی آرزد ؟ ولی بلاخره زن و بچه هایم را چه کنم؟ همسایه مان گفت که همراه با خانواده اش دارد برمیگردد مدینه . بهتر است آنها را نیز همراه با همسایه مان راهی کنم تا بروند . ولی چه ضمانتی دارد تا در این سفر چند روزه مشکلی برایشان پیش نیاید ؟ الان خانومم می خواهد با من بحث کند ، که ما را تا اینجا آوردی که اینطور رهایمان کنی؟ با این دوتا بچه چه کنم ؟ بیا با هم برگردیم برویم ، تا باز هم صبح های جمعه با هم نان گرم و پنیر و گردو بخوریم ! باز خوب است که در مدینه آن موقع مدرسه ای در کار نیست ، وگرنه حتما کلی هم میخواست در مورد بردن و آوردن بچه ها با من بحث کند که : تو نباشی چه کسی میخواهد بچه ها را ببرد مدرسه و بیاورد ؟ چطور به او بفهمانم که من نباید این موقعیت را از دست بدهم ؟ خدایا بلاخره چه کنم ؟ آنها را راهی کنم یا بگذارم همراه حضرت زینب (س) بمانند و به شام بروند و باقی ماجرا ... ؟ با تشنگی بچه هایم چه کنم ... ای وای ، یادم نبود ، فکر این را نمیکردم که الان شب عاشوراست و بچه هایم تشنه اند و من این را در تصوراتم نیاورده بودم ...
اکنون حدود هزار و سیصد و اندی سال از آن روز گذشته است ، اما هنوز اشک چشم داغداران امام ، در حسرت ناتوانی از همراهی ایشان ، خشک نشده است . در این سالها ، میان عزاداران عاشورا چهره های متفاوتی را میبینیم که با وجود اینکه هر کدام نشان از تفکروسلیقه ای متفاوت با دیگری دارد ، اما همه در سالگرد مصیبت امامشان گرد هم می آیند و عزاداری می کنند . به راستی ، با توجه به جایگاه و عزتی که امام حسین (ع) عزیز در دلهای ما دارد ، اگر ایشان امروز در جامعه ما حضور داشت و شاهد مسایل پیش آمده پس از انتخابات بود ، ما را به چه توصیه هایی رهنمون میساخت ؟ |
|
+
یکشنبه 29 آذر1388 جناب کارگردان |
|
|
اواخر تابستان گذشته سفری به وطن نموده و دو هفته ای میهمان مادر زن گرامی بودیم . چون میدانستم فرصت مناسبی است ، قبلا تعدادی از کتابهای نخوانده و فیلمهای ندیده ام را نیز همراه بردم تا به بهانه کار با کامپیوتر در اتاق تماشا کنم ، وگرنه من هم مجبور بودم مانند سایر اعضای خانه ، ساعتها زل بزنم به تصاویر ماهواره و بخاطر احترام به دیگران ، وقتم را تلف کنم .
یکی از فیلمهایی که در آن چند روز از تماشا کردنش پشیمان نشدم « شبی با پادشاه » بود ، که داستانش ماجرای دختری به نام « استر » است که به واسطه شانسی که می آورد ، همسر خشایار شاه و در نهایت ، ملکه ایران میشود . جذابیت ابتدایی این شخصیت برای من ، از آن جهت بود که مقبره او و عمویش « مردخای» در کنار میدان اصلی شهر همدان قرار دارد ، یعنی همان شهری که بنده قبلا به مدت هفت سال در آنجا ساکن بودم . فیلم اگر چه از لحاظ کیفیت و هزینه ، در حد متوسطی قرار دارد ، ولی به خوبی می شود حامیان با انگیزه قوی پشت صحنه آن را شناخت ، چون داستان آن در مورد دختری است که پس از همسری پادشاه ، با فداکاری خویش در زمان خود توانست ملت یهود را از حمله خشایارشاه نجات دهد ، و در واقع از یک هولوکاست قدیمی تر جلوگیری کند ، و به همین دلیل ملت یهود برای او احترام خاصی قائل هستند . شاید اگر اقدام او نبود ، قوم بنی اسرائیل فعلی ، انگیزه بیشتری برای مشروعیت بخشیدن به کارهایشان داشتند . چند روز بعد از وقوع این خاطره هولوکاستی ، خبرنگار پیر آمریکایی در نیویورک به رئیس جمهور پیله کرده بود که بلاخره شما هولوکاست را قبول دارید یا نه ؟ این آقا هم احتمالا در دلش ، بعد از یک لعنت به « استر» و جد و آبادش فرمود : اجازه بدید ، نه اجازه بدید ... ملت ایران در این مورد فقط دوتا سوال کرده ... ... امروزه در عصر اطلاعات ، تقریبا دیگر همه میدانند که حدود هفتاد سال پیش ، جناب هیتلر تعدادی اردوگاه را برای نابودی کسانی که از آنها خوشش نمی آمد ، آماده کرده بود و در آنها تعداد کثیری انسان را سلاخی و بریان کرده بود . حالا نگوییم شش میلیون نفر ، بلاخره اگر دو میلیون نفر هم بوده اند ، قاطی اسرای روسی و همجنس گراها و معلولها ، تعداد زیادی هم یهودی وجود داشته است که هیچ مخالفی ، حتی روژه گارودی هم این را رد نمیکند . اما نکته این است که حضرات مدافع هولوکاست برای اثبات آن ، در کنار اسنادی که از آشویتس و بوخنوالد رو میکنند ، واقعا نمیدانند که موضع آقای رئیس جمهور در مورد این قضیه ، در واقع دقیقا همانی نیست که ظاهرش نشان میدهد ؟ بلکه اتخاذ این موضع ، ریشه در یکی از شیوه های مدیریت دولتی این مرز و بوم دارد . فلان مدیر برای اینکه ضایع نشود ، به کمک چند عدد و نمودار ، ابتدا کلیت یک خبر را رد میکند تا سر فرصت ببیند با کسانی که جلویش ایستاده اند تا حالش را بگیرند چه باید بکند ، بعد اگر صلاح دید ابتدا میگوید : « آنطور که میگویند نبوده » ، و بعد هم میگوید : « ببینید ... » انکار کردن که کار سختی نیست . همین چند سال پیش هم جناب خاتمی در روزهای آخر ریاست جمهوری قضیه قاچاق دختران وطنی به دوبی را انکار کرد . حالا چه رسد که طرف معامله ، اسرائیلی باشد که با دستاویزی مانند هولوکاست ، دارد میزند توی سر فلسطینی بدبخت . بهتر از این هم پیدا میشود ؟ اصلا کو ؟ چی میگی آقا ؟ هولوکاست سیری چند ؟ چشت درومد ! ای کاش کسی می آمد تاثیر انکار واقعیتهای روشن ، توسط افراد رده بالای مملکت را بر لایه های اجتماع بررسی میکرد . دانش آموز و دانشجویی را تصور کنید که از حالا دارند این ادبیات را از روسای جمهور مملکت شان یاد میگیرند . درمقابل آن ، بنده در این هفت هشت سال اخیر ، حداقل سه مورد عذرخواهی روسای جمهور کره از مردمشان را در چند زمینه به یاد دارم . در آن چند روز مناظره ها ، هر چه منتظر ماندیم که لا اقل یکی از آن چند کاندیدای محترم ، در کنار سایر شعارهایش برای اله و بله کردن اقتصاد و اشتغال ، برنامه ای حتی شعارگونه برای اعتلای سیستم آموزش و پرورش کشور اعلام کند ، چیزی ندیدیم . به جایش حرفهایی را شنیدیم که از آن چند روز به بعد ، فضای آرام قبلی را به فضایی آلوده به تهمت و افترا به این و آن تبدیل کرد . آدم گریه اش میگیرد وقتی می شنود که در مدارس راهنمایی ژاپن ، ساعت پایانی هر روز به درس و پروژه ای عملی اختصاص دارد ، با این عنوان : احترام به دیگران ! |
|
+
چهارشنبه 18 آذر1388 جناب کارگردان |
|
|
یادش به خیر ، حدود نه سال قبل ، یک مجموعه داستانی کار کردم که زمستان 81 از شبکه دو هم پخش شد . داستان آن در مورد خانواده ای بود که حدود سی سال بعد ، اقدام به خرید یک روبات خانگی میکنند تا در امور خانه به اعضای خانواده کمک کند . با ورود روبات به خانه و پی بردن پسر خانواده به برخی از قابلیت های ارتباطی روبات با خارج از خانه ، ماجراهایی بوجود می آمد که دستمایه داستانهای ما می شد . یکی از مشکلاتی که در زمینه نویسندگی آن مجموعه داشتم ، پیش بینی امکانات و سطح زندگی یک خانواده ایرانی در سی سال بعد ، و نوع کارها و خدماتی بود که یک روبات میتوانست ارائه کند . پس از تولید ، در جلسه ارزیابی برنامه ، که طبق معمول میبایست پاسخگوی مسائل طرح شده از سوی اعضای شورای ارزیابی باشیم ، یکی از اعضا که نوبتش شده بود تا به ما گیر بدهد ، پس از چند تعریف و گفتن « دستت درد نکنه » الکی ، گفت : ببینم ، برای چی اسم شخصیت اصلی داستان که پسربچه خانواده است را گذاشته ای « محسن »؟ من گفتم : اتفاقا این کار عمدی بود ! چون من فکر میکنم ، همانطور که الان اسمهایی مثل : محسن ، محمود ، راضیه ، خدیجه ، سیما ، شهلا ، شوکت و ... دارند قدیمی میشوند و به جای آنها این اسمها جایگزین میشوند : رزیتا ، آرمیتا ، شیما ، مهلا ، کارملا ! ، استنباط من این است که در سی سال بعد ، اینبار اسمهای گروه دوم قدیمی می شوند و ملت دوباره به همان اسمهای خودمانی تر روی می آورند ! |
|
+
سه شنبه 19 آبان1388 جناب کارگردان |
|
|
این روزها « امید » چقدر مشتری پیدا کرده ؛ منظورم امید به بسته ماندن چشم خداست . مگر نمی گویند خداوند در بخشندگی بی همتاست ، پس چطور ممکن است اینقدر سختگیر باشد که حالا اگر چارتا از دستورات دینی را هم رعایت نکردیم ، کینه ما را به دل بگیرد و عذابمان کند ؟ خیر . این از رحمت خداوند به دور است . چقدر شجاع شده ایم ، اخطارهای صریح قرآن کریم و احادیث معتبری چون حدیث معراج پیامبر(ص) در مورد لزوم رعایت حجاب را نادیده میگیریم ، وفقط با این توجیه که « من هم مثل همه ... » به بهانه آراسته بودن ، با مانتویی که تمام ابعاد و طول و عرض اندام بدن را به نمایش میگذارد ، وبا موهایی آویخته ، در خیابان دنبال چشم میگردیم و به خدا میگوییم : دلمان پاک است و منظوری نداریم . در شب عروسی ، جدای اینکه به خاطر وجود آرایش چند ساعته ، قید نماز مغرب آن شب را میزنیم ، چقدر راحت با بیرون انداختن بخشهای بالا تنه ( علی الحساب ) از جلوی چشمها ، رژه غرور میرویم تا برای چند ساعت کانون توجه باشیم ، توجیه بعدش هم که معلوم است : تمام لباسهای عروس همینطور هستند ، و فقط یک شب بیشتر نیست ! چقدر راحت به برخی از بندگان خوب خدا که سعی میکنند حجاب و سایر اعمالشان با دینشان منطبق باشد ، برچسب اُمُل میزنیم و آنها را تحقیر میکنیم که با زمان جلو نمیروند ... عجب جسارتی داده است به ما این توجیه « امروزی بودن » تا با آن تمام دستورات دینمان را به شبستان ذهنمان بفرستیم ، تا شاید فقط هنگام بروز مشکلات ، یا دوران پیری به سراغشان برویم . با این توجیه که : « برو ببین مردم چه میکنند ، مگر ما چه کرده ایم ؟ ... » ، چقدر راحت زشتی گناه های مثلا... کوچک مان را نادیده میگیریم ، شاید فکر کرده ایم که عبور از پل صراط به رتبه است ، نه به حد نصاب ... و ما مثلا... شیعیان علی بن ابیطالب (ع) هم که چه رتبه ای داریم در مقابل این همه ملل کافر دنیا ! ای کاش در کنار مطالعه آثار جبران خلیل جبران و پائولو کوئیلو و کتب کسب موفقیت و چگونه پولدار شدن ، یک بار هم که شده به ترجمه ساده قرآن کریم که گفته شده معجزه دین ماست ، نگاهی می انداختیم و از آن فقط جهت راهی کردن مسافر و سفره هفت سین و به عنوان موزیک متن مجالس عزا استفاده نمیکردیم . راستی که این روزها ، در این دنیای فشن و بیزنس و کار و تجارت ، چقدر صحبت از قیامت و بهشت و جهنم ، دمده شده ... میگوید : حالا کو تا اون دنیا ، اونجا هم که رسیدیم یه کاریش میکنیم ! چه احساس امنیت کاذبی داریم در جمع مردم ، شاید فکر میکنیم اگر ما و سایرین در قیامت تعدادمان زیاد باشد و با هم متحد باشیم ، خداوند از تهدیدهایش پشیمان میشود و از عذاب ما منصرف میشود . امان از روزی که با صدایی مهیب ، با سر و روی خاکی از خواب قبر بیدار میشویم و تمام وعده های نسیه فرض شده و نیمه باورمان را نقد می یابیم ، و دیگر از مامان و بابا و مامان جون و هیچ حامی دیگری خبری نیست ، ما می مانیم و پاسخگویی به وظایفی که انجام نداده ایم ، چرا که نخواستیم اندکی برای فکر کردن به آنها وقت بگذاریم . |
|
+
جمعه 1 آبان1388 جناب کارگردان |
|
|
فقط چون میخوام اعلام کنم که هنوز نفس میکشم ، بعد از یکسال و نیم ، سلام . مدتیست که دارم به دوستان قدیمی سر میزنم و حالشون رو میپرسم . عجیب اینجاست که بیشتر اونها هم تو این مدت کرکره ها رو پایین کشیدن و احتمالا دنبال شیوه های بیانی دیگه ای رفتن . به هر حال هر کدوم از دوستان که اینجا اومد، ما رو مطلع کنه ، خوشحال بشیم . این هم چندتا از شعارهای پیامکی من ، پیش از انتخابات : * نمیدونم حضرت علی(ع) برای چی بیست و پنج سال سکوت کرد؟ آیا اسلام ارزشش بیشتر از خلافت بود ؟ نیست ببینه رئیس جمهور مردمی مون تو یه شب سی سال انقلاب رو شخم زد ! * خدایا ، این (خوبان) با توهم رای رهبری به احمدی نژاد و با شعار مبارزه با فساد ، دارند تنشی ۴ ساله و بی ثمر را تایید میکنند ، خودت مراقب کشور صاحب امرت باش . * رای به احمدینژاد برای من مثل برگشت به اهواز می مونه ! هر وقت بهش فکرمیکنم میبینم وطنمه ، دوستش دارم ، همه خودی هستن . اما صدتا مشکل حل نشده داره ! * تسلط بر بیان و مهارت بالا در فرافکنی مشکلات ، تیر خلاص احمدینژاد به رقبا . البته با این فضایی که اخیرا جناب نخست وزیر به وجود آورده ، همون بهتر که رای نیاورد و اصلا شاید اینطوری بهتر شد تا معلوم بشه قانون مداری یعنی چه ؟ فقط یکی به من بگه اگر کسی بنام آقای خامنه ای رهبر این مملکت نبود ، الان یعنی حدود دو هفته بعد از انتخابات مملکت چه وضعیتی داشت ... |
|
+
پنجشنبه 4 تیر1388 جناب کارگردان |
|
|
موقعي كه تلويزيون فيلم هندي پخش ميكند دلم براي همسرم ميسوزد ! بنده خدا از يك طرف دوست دارد با ديدن آن ، بخشي از خاطرات ده پانزده سال پيش اش كه ديدن فيلمهاي هندي در تلويزيونهاي كشورهاي عربي بوده را در ذهنش تداعي كند ، و از سوي ديگر با كسي مثل من طرف است كه بدبختانه نميدانم چرا هر چه ميكنم نميتوانم به احترام سليقه همسرم هم كه شده ، هنگام پخش اين فيلمها آرام بگيرم و خنده ام نگيرد . چند ماه پيش هم كه بلاخره يك بار توانستم خودم را كنترل كنم و چيزي نگويم ، اين بار با شليك خنده دخترم روبرو شد . چرا كه در صحنه اي از فيلم ، جناب « آميتاب بچان » پس از اينكه با همسرش خدا حافظي كرد و از خانه بيرون آمد ، به سراغ يك كيوسك تلفن رفت ، و با خانه اش تماس گرفت و از درون تلفن براي زنش آواز خواند ! البته هميشه در اينطور مواقع خودش هم خنده اش ميگيرد و ميگويد : « باور كن خودم هم ميدونم كه فيلمهاشون خيلي مسخره س ولي من بيشتر از آوازهاشون خوشم مياد كه اونوقتها توي فيلمهاشون پخش ميشد » ( منظورش همان آوازهاي گرگم به هوا و قايم باشك بازي آميخته با تحركات موزون است ) و من هم بلافاصله با او ادامه ميدم : « كه الان هم ديگه اون آوازها اينجا پخش نميشن » آخر بابا ، بلاخره آدم حداقل با ديدن يك فيلم بايد اتفاقي از نوع سرگرمي برايش افتاده باشه يا نه ؟ بلاخره توي هر نوع فيلم و سريال ايراني ، چيني ، عربي ، ژاپني و ... بلاخره به ابتدايي ترين شكلش هم كه شده ، سعي ميكنند پيامي اخلاقي يا با عرض پوزش يك كوفتي را درونش بگنجانند تا بتوانند سريال شان را بخورد بيننده بدهند . همين يانگوم معصوم (س) هم با وجود متن آش دوغي اش كه به ترتیب ، در قسمتهای زوج و فرد سريال ، يا تصميم به قتلش ميگرفتند ، يا حلوا حلوايش ميكردند ، بلاخره چارتا پيام اخلاقي و بهداشتي و خواص مواد غذايي از ميان آش شله قلمكاري كه براي جناب عاليجناب ميپخت در مي آمد . يا فيلمهاي ترسناك براي ترسيدن ، كمدي براي خنديدن ، هاليوودي براي ... و بلاخره هركدام كاربردايي دارند . اما گذشته از همان آوازهاي مذكور كه نقش سس سالاد اين فيلمها را براي بيننده عامي بازي ميكنند ، واقعا چه جذابيتي در اين ژست هاي خاص بازيگران هندي و داستانهاي دزد و پليسي كه از بچگي با هم پدركشتگي داشته و چه ميدانم ... همديگر را پيدا كردن هاي پس از ساليان دراز ، هوا پريدن ها ، و شانسها و اتفاق هاي نادر خاص اين فيلمها و افكتهاي صوتي تكراري مشت و لگد در آنها هست ، كه بيننده عامي با وجود تمام تصنعی که در آنها حس میکند ، باز هم از این فیلمها دل نمیکند ؟ مدتي قبل يكي از اين دوستان وبلاگي كه خيلي سنگ فيلمهاي هندي را به سينه ميزد ، در پاسخ به جوابي كه من در زير نوشته اش گذاشته بودم ، ميگفت زود قضاوت نكن ، و اصرار داشت كه اول بايد فيلمهاي جديدشان را ببيني بعد قضاوت كني . در صورتي كه اتفاقا تنها تصاويري را كه از فيلمهاي هندي ميشود تحمل كرد همان تصاوير قديمي راج كاپور است كه اطفال روستايي و بدون تنبان را بغل ميكند و ضمن محبت به آنها آوازش را هم ميخواند . شايد تنها علتي كه از نظر بنده ميتوانست وجود داشته باشد ، نزديك بودن حال و هواي داستانهاي فيلمهاي هندي با داستانهايي مانند قصه هاي شهرزاد و ساير داستانهاي پايان خوش شرقيست ، كه آنها را هم زماني براي بچه ها ميخواندند تا خوابشان ببرد . ولي جالب اينجاست كه ديگر در فيلمهاي جديدشان هم ، خبري از آن قصه هاي هزارويكشب گونه نيست . حالا بعد از تمام اين حرفها ، بنده را در سفرهاي با اتوبوس تصور كنيد كه هر بار مجبور بودم يكي دو ساعت ، با چشم دوختن اجباري به يك مانيتور ، يكي از اين فيلمها را تا آخرش تحمل كنم ! |
|
+
یکشنبه 11 آذر1386 جناب کارگردان |
|
|
شروع ميكنم تا ببينم اينبار نيز ميتوانم مانند سالهاي قبل نويسنده ثابتي براي اين صفحه باشم يا نه؟ شما هم برايم دعا كنيد . همانطور كه قبلا عرض شد در اين مدت زندگي ما هم مانند شما داراي فراز و نشيبهايي بود كه همچنان مهمترين آنها براي بنده ، توفيق سفر به ديار وحي در ارديبهشت گذشته بود . رويايي دوهفته اي كه انشاالله نصيب هر عاشقي بشود . در مهلت ثبت نام عمره مفرده در اداره مان ، به همسرم عرض كردم : بلاخره به ما اذن زيارت انفرادي ميفرماييد يا خير ؟ كه بلاخره ايشان در آخرين روز ثبت نام يعني 12 اسفند گذشته رضايت خويش را اعلام نمودند و بنده هم با عجله ، نامه درخواست خود را نوشته و آنرا در نيمساعت آخر ثبت نام ، بر روي ميز مسئول ثبت نام قرار دادم . عصر همان روز منشي مدير كل به موبايلم زنگ زد و گفت : فلاني مشتلق بده كه در قرعه كشي به عنوان اولين نفر اسمت درومد . بنده را ميگوييد ؟ ... دو ماه و اندي پس از آن روز در اواخر ارديبهشت ، هواپيماي سعودي حامل ما پرواز كرد و در يك صبح خيال انگيز به مدينه رسيديم . اما از ويژگيهاي سفر ما ... اولينش همراه داشتن دوربين ديجيتالم بود كه چقدر بدردم خورد و خدا را شكر كه توانستم آنرا سالم برگردانم . خصوصا با اخباري كه تازگيها راجع به آزار و اذيت وهابيون ، نسبت به اعمال شرك آميز ما شيعيان ميشنوم . گر چه ما را هم يكي دو باري به جرم شركوگرافي ! و گرفتن تصاويري از گنبد خضراء ، از حياط مسجدالنبي بيرون انداختند ، ولي باز جاي شكرش باقيست كه دوربين و عكسهاي آن كه حدود 300 تايي ميشوند سالمند . از ديگر نكات جالب اين سفر اين بود كه من به نوعي ، با تمامي همسفرانم فرق داشتم ، چرا كه هم از طريق قبولي در يك قرعه كشي اداري آمده بودم ، هم مجرد آمده بودم ، در آن زمان دستم خالي بود و بيش از 120 هزار تومان براي تمامي مخارج سفر و سوغاتي در اختيار نداشتم ، و هیچ قراري هم براي بدرقه و استقبال و نصب پارچه در منزل و ...با کسی نگذاشته بودم . مثل يك بچه خوب از در خانه مان بيرون آمدم و رفتم زيارت ، و با يك آژانس برگشتم خانه و زنگ خانه را زدم و گفتم : سلام که من برگشتم ! البته دليل كوچكش اين بود كه ما در شهري غريب زندگي ميكرديم و دلايل بزرگترش هم كه مربوط ميشوند به طرز تفكرات شخصيه بنده كه بمانند ... اولين باري بود كه ميديدم در بدو ورود به يك هواپيما ، ميهمانداران خارجي آن تكرار ميكردند : شوماغه نيكست ! ( صندليها شماره اي نيست ) آنهم در يك پرواز خارجي . اما بعد دليلش را متوجه شدم : در هيچ پروازي نميتوان اينهمه مسافر پير و بي سواد را يكجا ملاقات كرد ! و چه بگويم از اين بي سوادي ... حاجي سواد خواندن و نوشتن كه نميدانست ، پيش از سفر هم كه در كنار جمع آوري ليست سوغاتي ها ، حوصله گوش كردن به مسائل متفرقه حج ! مانند تاريخ اسلام و نبوت و امامت را هم كه نداشته ، ميرسيد كنار قبور مطهر ائمه بقيع ، مي ديد يك نفر وهابي افغاني دارد همه اعتقاداتش پيرامون تشیع و شفاعت و امامت و ... را ميبرد زير سؤال ، چقدر لذت بخش بود نماز جماعت در صفوف ساير برادران مسلمانم از ساير كشورها ، و چقدر خوشم آمد ازسني هاي هموطن خودمان كه به علت حضورشان در استانهاي مرزي ، متاسفانه كمتر با آنها هم صحبت ميشويم ، و پاكستانيها ، بنگلادشي ها كه هر بار ، اگر شده به بهانه پرسيدن زمان نماز عشاء يا موقیت مكانهاي زيارتي سعي ميكردم با آنها ارتباط برقرار كنم ؛ و چقدر متاسفم براي باصطلاح : خادمين حرمين شريفين ، كه فقط با قيافه هاي عبوسشان شناخته ميشدند . از غار حراء چه بگويم كه هنوز هم نمیدانم خودم آنجا بوده ام یا روحم . افسوس كه در چنين شرايطي امكان خلوت كردن در اولين مكان نزول وحي و جبرئيل وجود نداشت . ولي امان از شامپانزه هاي اطراف غار ! بله شامپانزه . كافي بود يكي از زوار محترم به توصيه ديگران گوش نكند و پلاستيك حاوي وسايلش را در گوشه اي بگذارد تا بسرعت يكي از شامپانزه ها آنرا بربايد و ابتدا محتويات غير خوراكي آنرا شامل دوربين و جانماز و ...را به درون دره پرت كند و سپس مشغول تناول محتويات خوراكي آن شامل آب معدني و بيسكويت و ... شود !
هنگامي كه در مسجد الحرام شنيدم كه قرآنهايي با ترجمه فارسي هم در مكانهاي كتابدان قرآن وجود دارد حسابي خوشحال شدم ، چرا كه ديگر مجبور نبودم قرآن خودم را ببرم و بياورم . زيرا هنگام نماز جماعت نميدانستم آنرا كجا بگذارم . اما يك بار موقعي كه ضمن خواندن پاورقي ترجمه سوره نساء يكي از همين قرآنهاي ترجمه سعودي ، نام شيعه و معتزله را به عنوان خوارج از دين خواندم حسابي حالم گرفت و مجبور شدم باز هم قرآن خودم را كه ظاهرش متفاوت بود همراهم بياورم . يكي دوبار كه به علت انجام نماز جماعت آنرا روي قرآنهاي ديگر قرار دادم ، فوري يك نفر مي آمد و آنرا تورق ميكرد كه مبادا درون آن چيزي باشد ! و در نهايت چقدر از كم بودن جراتم براي نزديك شدن به همانهايي كه بخاطرشان آمده بودم ، حالم ميگرفت . سجده گاه پيامبر در غار حراء ، محل بين قبر مبارك نبي(ص) و منبرش ، حجر اسماعيل ، قدمگاه حضرت ابراهيم ، حجرالاسود ، و در نهايت خود كعبه شريف ، از مكانهايي بودند كه يا جرات نميكردم كنار آنها حضور پيدا كنم و يا به آنها دست بزنم و يا كمتر جرات كردم . درك حضور در با ارزش ترين نقاط هستي قدري مشكل بود ... حقيقتا مشكل بود . |
|
+
یکشنبه 6 آبان1386 جناب کارگردان |
|
|
هر کاری کردم لااقل در سالگرد خاموشی چراغ این وبلاگ چیزی بنویسم نشد که نشد . انشاالله دراولین فرصت که فکر کردم ابتدا میرسم به دوستان عزیزم سری بزنم ، به خودم اجازه نوشتن مطلب هم میدهم . فقط تا همین جایش عرض کنم که در ۶ ماه گذشته ، انتقال محل سکونت ازشهر غریب قبلی به شهرغریب جدید ، همچنین انتقال شغل با تمام مشکلاتش را در پرونده تعطیلی موقت این وبلاگ دارم . از عزیزانی که هرازچند گاهی بیاد حقیربی معرفت می افتادند و سری به اینجا میزدند سپاسگزارم . سر فرصت مزاحم میشم .....
|
|
+
یکشنبه 7 مرداد1386 جناب کارگردان |
|
|
اينكه انسان موجوديست با ظرفيت پايين ، شكي در آن نيست . بارها ديده ايم يا شنيده ايم كه انساني به خاطر اينكه چهره اش از ديگران زيباتر است ، يا جيبش از ديگران پرتر است ، و يا مدير و مسئول است و موقعيت اجتماعيش بالاتر ، خودش را از سايرين جدا ، و خلاف انتظار رفتار كرده است . ولي عجيب اين است كه اين قانون معكوس الانتظار ، در مورد نظم و انظباط و رعايت قوانين اجتماعي هم درست در ميآيد ، يعني اينكه ظاهرا هر جامعه اي كه داراي دستورالعملهاي غني تري در زمينه هاي مذهبي و اجتماعي هست ، كمتر از همان قوانين تبعيت ميكند . اگر از ژاپنيها و كره ايهاي شينتويي شروع كنيم ، ميبينيم كه چقدر مقيد به رعايت قوانين اجتماعيشان هستند و با اينكه از لحاظ اقتصادي و اجتماعي ديرتر از ديگران شروع كرده اند ، ولي سريع پيشرفت كرده اند . بعد از آنها ، اين صهيونيستهاي پدر سوخته ! هستند كه باز ، بسياري از پشت صحنه هاي جهاني و اقتصاد را در دست دارند . مسيحيان عزيز هم كه دين و مذهبشان غني تر از قبليهاست ولي باز سرعت پيشرفتشان از قرون وسطي به اينطرف بد نبوده ، ولي نميدانم چه مصيبتي گريبانگير اين مسلمانان شده است كه هر چه بخواهي در كتاب مذهبيشان يافت ميشود ، ولي اينقدر نسبت به رعايت آن قوانين و توصيه ها ضعيف عمل ميكنند و بدنبال آن از بسياري جهات ، از ساير ملل عقب تر مانده اند . همين هم باعث شده تا برخي ابلهان بدون مطالعه كافي در دين اسلام ، نواقص ملل اسلامي را ناشي از داشتن اين دين بدانند . خداوند كريم در قرآن چقدر بايد راجع به رعايت اصول در انواع قوانين اجتماعي و اخلاق و خانواده و معامله و دفاع از خوديها در مقابل دشمن و ... امر نمايند ؟ پيامبراسلام (ص) نيز ، با شيوه زندگي و رفتار و كردارش ، براستي كه الگو و نمونه كاملي از انسان اجتماعي و پيشرفته بوده و هست . حالا صبر كنيد ! اجازه دهيد قدري جلوتر هم بياييم تا به شيعيان عزيز خودمان برسيم . مذهبي كه امامان آن ، عترت پيامبر و در واقع مفسران و بازكننده رموز قرآن كريم براي عامه هستند . پيروان اين مذهب ، كه ديگر كارشان خيلي درست است! هر چقدر در كلام اهل بيت سخنان زيباتر و غني تري راجع به شيوه هاي صحيح زندگي يافت ميشود ، پيروان محترم را دورتر از رعايت آن قوانين مي يابيم . از رعايت عيان ترين قوانين اسلام ، فرضا حجاب گرفته ، تا زشتي رشوه و ربا و تبعيضهاي اجتماعي و ... در اجتماع امروزي ما كمتر آثاري هست . اموري مانند رانت خواري يا زيرميزي و شيريني داراي چنان قواعد و اصولي شده اند كه اگر نداني وامانده اي . براستي چرا ؟ |
|
+
سه شنبه 3 مرداد1385 جناب کارگردان |
|
|
قبل از هر چيز اعلام كنم كه بنده نه تنها اهل تماشا كردن فوتبال باشگاهي نيستم ، بلكه از دنبال كردن اخبار آنها و اينكه كي كجا رفت و چي گفت و چي خورد و .... هم مبرا هستم ، اما با اين وجود در زمستان سالهاي 77 و 78 من در مركز خوزستان ، با انگيزه ترين شخصي بودم كه با علاقه حاضر شدم كارگرداني بازي تيمهاي استقلال تهران و فولاد خوزستان را در استاديوم اهواز به عهده بگيرم . اين دو بازي كه هر دو بارش بصورت زنده از شبكه سه پخش شدند ، اولين كارهاي ورزشي بنده به حساب مي آمدند . بازي كه شروع شد ديگر من بودم و چهارتا تصويربردار نيم انگيزه و دوربينهايشان ... « دوربين ۳ نوكرتم ... تو فقط نماي لانگ بازيكنا رو داشته باش ، دوربين 2 قربونت سعي كن بازيكنا رو تو همين اندازه تصويري كه برات توضيح دادم نيگهدار ، چه بيان اينطرف زمين و نزديك تو ، چه برن اونطرف ، دوربين 1سعي كن نماي فول بازيكنايي رو داشته باشي كه توپ زير پاشونه و باش ورميرن ، دوربين 4 هم مخلصتم سعي كن با نزديك شدن توپ به هر كدوم از دروازه ها يا اتفاقهاي خاص تو زمين سريع برگردي و عكس العمل تماشاچيا و نيمكت نشينا رو داشته باشي ... مربي ... مربي استقلال رو بهم بده ... زود ... اِ ... گل شد ! زود برو رو تماشاچياي فولاد ... » اتفاقا آن بازيها به عنوان اولين كارهايي به حساب آمدند كه در آنها تكرار گلها و لحظات هيجان انگيز بصورت slow motion پخش شد ، و تا پيش از آن در شهرستانها سابقه نداشت ! حال ميفرماييد آخرين پيشرفت دهه پاياني قرن بيستم را ! فقط اتفاقي كه در پايان كار افتاد ، باعث شد كه همكاران واحد سيار تا چند روز به من بيچاره بخندند . قضيه از اين قرار بود كه با وجود رد شدن تصاوير از زير انگشتان مبارك بنده و پخش آنها از شبكه سراسري ، پس از تمام شدن بازي دستانم را از خستگي به كمرم زدم و به مسئول فني گفتم : ميبخشيد آقاي غلامي ، باور كن آخرش من متوجه نشدم : فولاد برد يا استقلال ؟ |
|
+
سه شنبه 13 تیر1385 جناب کارگردان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| آختونگ |
اگر چه شغل نویسنده این صفحه کارگردانی تلویزیونی است ، ولی نوشته های این صفحه الزاما فقط در این زمینه نیستند ، یعنی بیشتر وقتها اصلا نیستند ! |
| نوشته هاي پيشين |
|
آنگاه که حاجی شدم |
| آرشيو |
|
آذر 1388 آبان 1388 تیر 1388 آذر 1386 آبان 1386 مرداد 1386 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |