تبليغاتX
جناب کارگردان
  

یادش به خیر ، حدود نه سال قبل ، یک مجموعه داستانی کار کردم که زمستان 81 از شبکه دو هم پخش شد .

داستان آن در مورد خانواده ای بود که حدود سی سال بعد ، اقدام به خرید یک روبات خانگی میکنند تا در امور خانه به اعضای خانواده کمک کند .

     با ورود روبات به خانه و پی بردن پسر خانواده  به برخی از قابلیت های ارتباطی روبات با خارج از خانه ،  ماجراهایی بوجود می آمد که دستمایه داستانهای ما می شد .

     یکی از مشکلاتی که در زمینه نویسندگی آن مجموعه داشتم ، پیش بینی امکانات و سطح زندگی یک خانواده ایرانی در سی سال بعد ، و نوع کارها و خدماتی بود که یک روبات میتوانست ارائه کند .

       پس از تولید ، در جلسه ارزیابی برنامه ، که طبق معمول میبایست پاسخگوی مسائل طرح شده از سوی اعضای شورای ارزیابی باشیم ، یکی از اعضا که نوبتش شده بود تا به ما گیر بدهد ، پس از چند تعریف و گفتن « دستت درد نکنه » الکی ، گفت : ببینم ، برای چی اسم شخصیت اصلی داستان که پسربچه خانواده است را گذاشته ای «  محسن »؟

       یکی دیگر از اعضای جلسه ، به عنوان مدافع ما گفت : ببینم مگر اسم هم قدیم و جدید دارد ؟

       من گفتم :  اتفاقا این کار عمدی بود !    چون من فکر میکنم ، همانطور که الان اسمهایی مثل : محسن ، محمود ، راضیه ، خدیجه ، شهلا ، شوکت و ...   دارند قدیمی میشوند و به جای آنها این اسمها جایگزین میشوند :    شیما ، رزیتا ، آرمیتا ،  مهلا ، کارملا  !  ، استنباط من این است که در سی سال بعد ، اینبار اسمهای گروه دوم قدیمی می شوند و ملت دوباره به همان اسمهای خودمانی تر روی می آورند !

+   سه شنبه 19 آبان1388   جناب کارگردان | 

        این روزها « امید » چقدر مشتری پیدا کرده ؛  منظورم امید به بسته ماندن چشم خداست . مگر نمی گویند خداوند در بخشندگی بی همتاست  ، پس چطور ممکن است اینقدر سختگیر باشد که حالا اگر چارتا از دستورات دینی را هم رعایت نکردیم ، کینه ما را به دل بگیرد و عذابمان کند ؟  خیر . این از رحمت خداوند به دور است  !

        چقدر شجاع شده ایم ،  اخطارهای صریح قرآن کریم و احادیث معتبری چون حدیث معراج پیامبر(ص) در مورد لزوم رعایت حجاب را نادیده میگیریم ، وفقط با این توجیه که « من هم مثل همه ... »  به بهانه آراسته بودن ، با مانتویی که تمام ابعاد و طول و عرض اندام بدن را به نمایش میگذارد ، وبا موهایی آویخته ، در خیابان دنبال چشم میگردیم و به خدا میگوییم : دلمان پاک است و منظوری نداریم . 

      در شب عروسی ، جدای اینکه به خاطر وجود آرایش چند ساعته ، قید نماز مغرب آن شب را میزنیم ، چقدر راحت با بیرون انداختن بخشهای بالا تنه ( علی الحساب ! ) از جلوی چشمها ، رژه غرور میرویم تا برای چند ساعت کانون توجه باشیم ،  توجیه بعدش هم که معلوم است :  تمام لباسهای عروس  همینطور هستند ، و فقط یک شب بیشتر نیست !

      چقدر راحت به برخی از بندگان خوب خدا  که سعی میکنند حجاب و سایر اعمالشان با دینشان منطبق باشد ، برچسب اُمُل میزنیم و آنها را تحقیر میکنیم که با زمان جلو نمیروند ...  عجب جسارتی داده است به ما این توجیه « امروزی بودن » تا با آن تمام دستورات دینمان را به شبستان ذهنمان بفرستیم ، تا شاید فقط هنگام بروز مشکلات ،  یا دوران پیری به سراغشان برویم .

       با این توجیه که : «  برو ببین مردم چه میکنند ، مگر ما چه کرده ایم ؟ ... »  ،  چقدر راحت زشتی گناه های مثلا... کوچک مان را نادیده میگیریم ، شاید فکر کرده ایم که عبور از پل صراط به رتبه است ، نه به حد نصاب ...  و ما  مثلا... شیعیان علی بن ابیطالب (ع)  هم که چه رتبه ای داریم در مقابل این همه ملل کافر دنیا  !

      ای کاش در کنار مطالعه آثار جبران خلیل جبران و پائولو کوئیلو  و کتب کسب موفقیت و چگونه پولدار شدن ، یک بار هم که شده به ترجمه ساده قرآن کریم که گفته شده معجزه دین ماست ، نگاهی می انداختیم و از آن فقط جهت راهی کردن مسافر و سفره هفت سین و به عنوان موزیک متن مجالس عزا استفاده نمیکردیم . 
      
        اصلا شاید هنوز به معجزه بودن آن مشکوکیم !  شاید اگر نیاز و قوه ادراک ما ، مانند قوم عاد و ثمود و ... چند هزارسال عقب تر فرض شده بود و برای ما هم مانند سایر ادیان قدیمی تر ،  معجزه هایی مادی ارائه شده بود ،  با آنها راحت تر کنار می آمدیم ،  تا کتاب حی و حاضری که معجزه معنوی و عظمت جاودانش را حوصله درک و خواندن نداریم .

       راستی که این روزها ، در این دنیای فشن و بیزنس و کار و تجارت ، چقدر صحبت از قیامت و بهشت و جهنم ، دمده شده ...   میگوید : حالا کو تا اون دنیا ، اونجا هم که رسیدیم  یه کاریش میکنیم !

      چه احساس امنیت کاذبی داریم در جمع مردم  ، شاید فکر میکنیم اگر ما و سایرین در قیامت تعدادمان زیاد باشد و با هم متحد باشیم ، خداوند از تهدیدهایش پشیمان میشود و از عذاب ما منصرف میشود .

      امان از روزی که با صدایی مهیب ، با سر و روی خاکی از خواب قبر بیدار میشویم  و تمام وعده های نسیه فرض شده و نیمه باورمان را نقد می یابیم ، و دیگر از مامان و بابا و مامان جون و هیچ حامی دیگری خبری نیست ،  ما می مانیم و پاسخگویی دل پاک مان ...
.

+   جمعه 1 آبان1388   جناب کارگردان | 

       فقط چون میخوام اعلام کنم که هنوز نفس میکشم ، بعد از یکسال و نیم ، سلام . مدتیست که دارم به دوستان قدیمی سر میزنم و حالشون رو میپرسم . عجیب اینجاست که بیشتر اونها هم تو این مدت کرکره ها رو پایین کشیدن و احتمالا دنبال شیوه های بیانی دیگه ای رفتن .

     به هر حال هر کدوم از دوستان که اینجا اومد، ما رو مطلع کنه ، خوشحال بشیم .

     این هم چندتا از شعارهای پیامکی من ، پیش از انتخابات :

* نمیدونم حضرت علی(ع) برای چی بیست و پنج سال سکوت کرد؟  آیا اسلام ارزشش بیشتر از خلافت بود ؟  نیست ببینه رئیس جمهور مردمی مون تو یه شب سی سال انقلاب رو شخم زد !

 * خدایا ، این (خوبان) با توهم رای رهبری به احمدی نژاد و با شعار مبارزه با فساد ، دارند تنشی ۴ ساله و بی ثمر را تایید میکنند ، خودت مراقب کشور صاحب امرت باش .

* رای به احمدینژاد برای من مثل برگشت به اهواز می مونه !   هر وقت بهش فکرمیکنم میبینم وطنمه ، دوستش دارم ، همه خودی هستن  .  اما صدتا مشکل حل نشده داره !

*  تسلط بر بیان و مهارت بالا در فرافکنی مشکلات ، تیر خلاص احمدینژاد به رقبا .

    البته با این فضایی که اخیرا جناب نخست وزیر به وجود آورده ، همون بهتر که رای نیاورد و اصلا شاید اینطوری بهتر شد تا معلوم بشه قانون مداری یعنی چه ؟  فقط یکی به من بگه اگر کسی بنام آقای خامنه ای رهبر این مملکت نبود ، الان یعنی حدود دو هفته بعد از انتخابات مملکت چه وضعیتی داشت ...

+   پنجشنبه 4 تیر1388   جناب کارگردان | 

    موقعي كه تلويزيون فيلم هندي پخش ميكند دلم براي همسرم ميسوزد ! بنده خدا از يك طرف دوست دارد با ديدن آن ، بخشي از خاطرات ده پانزده سال پيش اش كه ديدن فيلمهاي هندي در تلويزيونهاي كشورهاي عربي بوده را در ذهنش تداعي كند ، و از سوي ديگر با كسي مثل من طرف است كه بدبختانه نميدانم چرا هر چه ميكنم نميتوانم به احترام سليقه همسرم هم كه شده ، هنگام پخش اين فيلمها آرام بگيرم و خنده ام نگيرد . چند ماه پيش هم كه بلاخره يك بار توانستم خودم را كنترل كنم و چيزي نگويم ، اين بار با شليك خنده دخترم روبرو شد . چرا كه در صحنه اي از فيلم ، جناب « آميتاب بچان » پس از اينكه با همسرش خدا حافظي كرد و از خانه بيرون آمد ، به سراغ يك كيوسك تلفن رفت ، و با خانه اش تماس گرفت و از درون تلفن براي زنش آواز خواند ! البته هميشه در اينطور مواقع خودش هم خنده اش ميگيرد و ميگويد :  « باور كن خودم هم ميدونم كه فيلمهاشون خيلي مسخره س ولي من بيشتر از آوازهاشون خوشم مياد كه اونوقتها توي فيلمهاشون پخش ميشد » ( منظورش همان آوازهاي گرگم به هوا و قايم باشك بازي آميخته با تحركات موزون است ) و من هم بلافاصله با او ادامه ميدم : « كه الان هم ديگه اون آوازها اينجا پخش نميشن »

   آخر بابا ، بلاخره آدم حداقل با ديدن يك فيلم بايد اتفاقي از نوع سرگرمي برايش افتاده باشه يا نه ؟ بلاخره توي هر نوع فيلم و سريال ايراني ، چيني ، عربي ، ژاپني و ... بلاخره به ابتدايي ترين شكلش هم كه شده ، سعي ميكنند پيامي اخلاقي يا با عرض پوزش يك كوفتي را درونش بگنجانند تا بتوانند سريال شان را بخورد بيننده بدهند .  همين يانگوم معصوم (س) هم با وجود متن آش دوغي اش كه به ترتیب ، در قسمتهای زوج و فرد سريال ، يا تصميم به قتلش ميگرفتند ، يا حلوا حلوايش ميكردند ، بلاخره چارتا پيام اخلاقي و بهداشتي و خواص مواد غذايي از ميان آش شله قلمكاري كه براي جناب عاليجناب ميپخت در مي آمد . ( اين را ميدانستم كه IQ شرقيها پايين تر از خيليهاست ، ولي فكر نميكردم خودشان با منگول نشان دادن مردمشان ، اينگونه به آن اعتراف كنند ) يا فيلمهاي ترسناك براي ترسيدن ، كمدي براي خنديدن ، هاليوودي براي انگشت به دهان ماندن ( از جلوه هاي ويژه شان ) و بلاخره هركدام كاربردايي دارند .

    اما گذشته از همان آوازهاي مذكور كه نقش سس سالاد اين فيلمها را براي بيننده عامي بازي ميكنند ، واقعا چه جذابيتي در اين ژست هاي خاص بازيگران هندي و داستانهاي دزد و پليسي كه از بچگي با هم پدركشتگي داشته و چه ميدانم ... همديگر را پيدا كردن هاي پس از ساليان دراز ، هوا پريدن ها ، و شانسها و اتفاق هاي نادر خاص اين فيلمها و افكتهاي صوتي تكراري مشت و لگد در آنها هست ، كه بيننده عامي با وجود تمام تصنعی که در آنها حس میکند ، باز هم از این فیلمها دل نمیکند ؟

   مدتي قبل يكي از اين دوستان وبلاگي كه خيلي سنگ فيلمهاي هندي را به سينه ميزد ، در پاسخ به جوابي كه من در زير نوشته اش گذاشته بودم ، ميگفت زود قضاوت نكن ، و اصرار داشت كه اول بايد فيلمهاي جديدشان را ببيني بعد قضاوت كني . در صورتي كه اتفاقا تنها تصاويري را كه از فيلمهاي هندي ميشود تحمل كرد همان تصاوير قديمي راج كاپور است كه اطفال روستايي و بدون تنبان را بغل ميكند و ضمن محبت به آنها آوازش را هم ميخواند .

   شايد تنها علتي كه از نظر بنده ميتوانست وجود داشته باشد ، نزديك بودن حال و هواي داستانهاي فيلمهاي هندي با داستانهايي مانند قصه هاي شهرزاد و ساير داستانهاي پايان خوش شرقيست ، كه آنها را هم زماني براي بچه ها ميخواندند تا خوابشان ببرد . ولي جالب اينجاست كه ديگر در فيلمهاي جديدشان هم ، خبري از آن قصه هاي هزارويكشب گونه نيست .

   حالا بعد از تمام اين حرفها ، بنده را در سفرهاي با اتوبوس تصور كنيد كه هر بار مجبور بودم يكي دو ساعت ، با چشم دوختن اجباري به يك مانيتور ، يكي از اين فيلمها را تا آخرش تحمل كنم !

+   یکشنبه 11 آذر1386   جناب کارگردان | 

    شروع ميكنم تا ببينم اينبار نيز ميتوانم مانند سالهاي قبل نويسنده ثابتي براي اين صفحه باشم يا نه؟ شما هم برايم دعا كنيد . همانطور كه قبلا عرض شد در اين مدت زندگي ما هم مانند شما داراي فراز و نشيبهايي بود كه همچنان مهمترين آنها براي بنده ، توفيق سفر به ديار وحي در ارديبهشت گذشته بود . رويايي دوهفته اي كه انشاالله نصيب هر عاشقي بشود .السلام علیک ایها النبی ...

     در مهلت ثبت نام عمره مفرده در اداره مان ، به همسرم عرض كردم : بلاخره به ما اذن زيارت انفرادي ميفرماييد يا خير ؟ كه بلاخره ايشان در آخرين روز ثبت نام يعني 12 اسفند گذشته رضايت خويش را اعلام نمودند و بنده هم با عجله ، نامه درخواست خود را نوشته و آنرا در نيمساعت آخر ثبت نام ، بر روي ميز مسئول ثبت نام قرار دادم . عصر همان روز منشي مدير كل به موبايلم زنگ زد و گفت : فلاني مشتلق بده كه در قرعه كشي به عنوان اولين نفر اسمت درومد .  بنده را ميگوييد ؟ ...

     دو ماه و اندي پس از آن روز در اواخر ارديبهشت ، هواپيماي سعودي حامل ما پرواز كرد و در يك صبح خيال انگيز به مدينه رسيديم .

     اما از ويژگيهاي سفر ما ... اولينش همراه داشتن دوربين ديجيتالم بود كه چقدر بدردم خورد و خدا را شكر كه توانستم آنرا سالم برگردانم . خصوصا با اخباري كه تازگيها راجع به آزار و اذيت وهابيون ، نسبت به اعمال شرك آميز ما شيعيان ميشنوم .  گر چه ما را هم يكي دو باري به جرم شركوگرافي ! و گرفتن تصاويري از گنبد خضراء ، از حياط مسجدالنبي بيرون انداختند ، ولي باز جاي شكرش باقيست كه دوربين و عكسهاي آن كه حدود 300 تايي ميشوند سالمند .ورودی اصلی بقیع ... و عشاق محروم از زیارت ...

از ديگر نكات جالب اين سفر اين بود كه من به نوعي ، با تمامي همسفرانم فرق داشتم ، چرا كه هم از طريق قبولي در يك قرعه كشي اداري آمده بودم ،  هم مجرد آمده بودم ،  در آن زمان دستم خالي بود و بيش از 120 هزار تومان براي تمامي مخارج سفر و سوغاتي در اختيار نداشتم ، و هیچ قراري هم براي بدرقه و استقبال و نصب پارچه در منزل و ...با کسی نگذاشته بودم . مثل يك بچه خوب از در خانه مان بيرون آمدم و رفتم زيارت ، و با يك آژانس برگشتم خانه و زنگ خانه را زدم و گفتم : سلام که من برگشتم ! البته دليل كوچكش اين بود كه ما در شهري غريب زندگي ميكرديم و دلايل بزرگترش هم كه مربوط ميشوند به طرز تفكرات شخصيه بنده كه بمانند ...

اولين باري بود كه ميديدم در بدو ورود به يك هواپيما ، ميهمانداران خارجي آن تكرار ميكردند : شوماغه نيكست ! ( صندليها شماره اي نيست ) آنهم در يك پرواز خارجي . اما بعد دليلش را متوجه شدم : در هيچ پروازي نميتوان اينهمه مسافر پير و بي سواد را يكجا ملاقات كرد !

 و چه بگويم از اين بي سوادي ... حاجي سواد خواندن و نوشتن كه نميدانست ، پيش از سفر هم كه در كنار جمع آوري ليست سوغاتي ها ، حوصله گوش كردن به مسائل متفرقه حج ! مانند تاريخ اسلام و نبوت و امامت را هم كه نداشته ، ميرسيد كنار قبور مطهر ائمه بقيع ، مي ديد يك نفر وهابي افغاني دارد همه اعتقاداتش پيرامون تشیع و شفاعت و امامت و ... را ميبرد زير سؤال ،پشت دیوارهای بقیع ...  ای کاش کسانی که معتقدند هنوز هم در جامعه ما زنان آزادی و امکان پیشرفت ندارند  حتما حتما سری به عربستان میزدند ... تازه مي افتاد به فكر كه : بلاخره اعمال و تفكرما جمعيت اقليت شيعه درست است يا اين همه مسلمان غير شيعه ؟ بعضي از باسوادترين هايشان هم كه در اطراف غار حراء دنبال محل تار بستن عنكبوت و لانه كبوتر ميگشتند ! چقدر مطالعه پيش از اين سفر لازم و حياتيست .

     چقدر لذت بخش بود نماز جماعت در صفوف ساير برادران مسلمانم از ساير كشورها ، و چقدر خوشم آمد ازسني هاي هموطن خودمان كه به علت حضورشان در استانهاي مرزي ، متاسفانه كمتر با آنها هم صحبت ميشويم ، و پاكستانيها ، بنگلادشي ها كه هر بار ، اگر شده به بهانه پرسيدن زمان نماز عشاء يا موقیت مكانهاي زيارتي سعي ميكردم با آنها ارتباط برقرار كنم ؛ و چقدر متاسفم براي باصطلاح : خادمين حرمين شريفين ، كه فقط با قيافه هاي عبوسشان شناخته ميشدند .

     از غار حراء چه بگويم كه هنوز هم نمیدانم خودم آنجا بوده ام یا روحم .بهتر از این جایی برای نماز صبح سراغ دارید ؟  بله ... آن مکان نورانی خود مسجدالحرام است و اینجا بالای غار حرا ... اي كاش من هم تنبلي نميكردم و روز قبلش در زيارت دوره ( اگر چه ساعت 11 صبح بود و گرم ) همراه چند تن از همسفران رفته بودم ، چون ميگفتند خيلي خلوت بوده . اما ما كه بخيال خودمان خيلي زرنگ بوديم ، فرداي آنروز پيش از نماز صبح حركت كرديم و براي نماز صبح آن بالا بوديم ، ديديم انگار كه به يكي از مكانهاي ديدني در كشور خودمان آمده ايم كه مردم صبحهاي جمعه براي كوهنوردي به آنجا ميروند ، چون غلغله بود از هموطنان گرامي و زباني جز زبان فارسي به گوش آدم نميخورد ! و غيرايرانيها بعداز حدود ساعت 8 صبح پيدايشان شد .

افسوس كه در چنين شرايطي امكان خلوت كردن در اولين مكان نزول وحي و جبرئيل وجود نداشت . ولي امان از شامپانزه هاي اطراف غار ! بله شامپانزه . كافي بود يكي از زوار محترم به توصيه ديگران گوش نكند و پلاستيك حاوي وسايلش را در گوشه اي بگذارد تا بسرعت يكي از شامپانزه ها آنرا بربايد و ابتدا محتويات غير خوراكي آنرا شامل دوربين و جانماز و ...را به درون دره پرت كند و سپس مشغول تناول محتويات خوراكي آن شامل آب معدني و بيسكويت و ... شود !واقعا جریان این میمونهای مزاحم چیست؟ آیا بخاطر خوراکیهای زوار آنجا آمده اند  یا کسی بخاطر بی احترامی به مکان نزول وحی عمدا آنها را آنجا آورده ؟ خدا میداند

 

     هنگامي كه در مسجد الحرام شنيدم كه قرآنهايي با ترجمه فارسي هم در مكانهاي كتابدان قرآن وجود دارد حسابي خوشحال شدم ، چرا كه ديگر مجبور نبودم قرآن خودم را ببرم و بياورم . زيرا هنگام نماز جماعت نميدانستم آنرا كجا بگذارم . اما يك بار موقعي كه ضمن خواندن پاورقي ترجمه سوره نساء يكي از همين قرآنهاي ترجمه سعودي ، نام شيعه و معتزله را به عنوان خوارج از دين خواندم حسابي حالم گرفت و مجبور شدم باز هم قرآن خودم را كه ظاهرش متفاوت بود همراهم بياورم . يكي دوبار كه به علت انجام نماز جماعت آنرا روي قرآنهاي ديگر قرار دادم ، فوري يك نفر مي آمد و آنرا تورق ميكرد كه مبادا درون آن چيزي باشد !اردیبهشت بهترین ایام زیارت . تا کنون در هیچ تصویری این مکان را به این خلوتی دیده اید؟

     و در نهايت چقدر از كم بودن جراتم براي نزديك شدن به همانهايي كه بخاطرشان آمده بودم ، حالم ميگرفت . سجده گاه پيامبر در غار حراء ، محل بين قبر مبارك نبي(ص) و منبرش ، حجر اسماعيل ، قدمگاه حضرت ابراهيم ، حجرالاسود ، و در نهايت خود كعبه شريف ، از مكانهايي بودند كه يا جرات نميكردم كنار آنها حضور پيدا كنم و يا به آنها دست بزنم و يا كمتر جرات كردم . درك حضور در با ارزش ترين نقاط هستي قدري مشكل بود ... حقيقتا مشكل بود .

+   یکشنبه 6 آبان1386   جناب کارگردان | 
        هر کاری کردم لااقل در سالگرد خاموشی چراغ این وبلاگ چیزی بنویسم نشد که نشد . انشاالله دراولین فرصت که فکر کردم ابتدا میرسم به دوستان عزیزم سری بزنم ،  به خودم اجازه نوشتن مطلب هم میدهم .  فقط تا همین جایش عرض کنم که در ۶ ماه گذشته ، انتقال محل سکونت ازشهر غریب قبلی به شهرغریب جدید ، همچنین انتقال شغل با تمام مشکلاتش را در پرونده تعطیلی موقت این وبلاگ دارم . از عزیزانی که هرازچند گاهی بیاد حقیربی معرفت می افتادند و سری به اینجا میزدند سپاسگزارم .  سر فرصت مزاحم میشم .....
+   یکشنبه 7 مرداد1386   جناب کارگردان | 

     اينكه انسان موجوديست با ظرفيت پايين ، شكي در آن نيست . بارها ديده ايم يا شنيده ايم كه انساني به خاطر اينكه چهره اش از ديگران زيباتر است ، يا جيبش از ديگران پرتر است ، و يا مدير و مسئول است و موقعيت اجتماعيش بالاتر ، خودش را از سايرين جدا ، و خلاف انتظار رفتار كرده است .

 ولي عجيب اين است كه اين قانون معكوس الانتظار ،  در مورد نظم و انظباط و رعايت قوانين اجتماعي هم درست در ميآيد ، يعني اينكه ظاهرا هر جامعه اي كه داراي دستورالعملهاي غني تري در زمينه هاي مذهبي و اجتماعي هست ، كمتر از همان قوانين تبعيت ميكند .

   اگر از ژاپنيها و كره ايهاي شينتويي شروع كنيم ، ميبينيم كه چقدر مقيد به رعايت قوانين اجتماعيشان هستند و با اينكه از لحاظ اقتصادي و اجتماعي ديرتر از ديگران شروع كرده اند ، ولي سريع پيشرفت كرده اند . بعد از آنها ، اين صهيونيستهاي پدر سوخته ! هستند كه باز ، بسياري از پشت صحنه هاي جهاني و اقتصاد را در دست دارند . مسيحيان عزيز هم كه دين و مذهبشان غني تر از قبليهاست  ولي باز سرعت پيشرفتشان از قرون وسطي به اينطرف بد نبوده ، ولي نميدانم چه مصيبتي گريبانگير اين مسلمانان شده است كه هر چه بخواهي در كتاب مذهبيشان يافت ميشود ، ولي اينقدر نسبت به رعايت آن قوانين و توصيه ها ضعيف عمل ميكنند و بدنبال آن از بسياري جهات ، از ساير ملل عقب تر مانده اند . همين هم باعث شده  تا برخي ابلهان بدون مطالعه كافي در دين اسلام ، نواقص ملل اسلامي را ناشي از داشتن اين دين بدانند .

   خداوند كريم در قرآن چقدر بايد راجع به رعايت اصول در انواع قوانين اجتماعي و اخلاق و خانواده و معامله و دفاع از خوديها در مقابل دشمن و ... امر نمايند ؟  پيامبراسلام (ص) نيز ، با شيوه زندگي و رفتار و كردارش ، براستي كه  الگو و نمونه كاملي از انسان اجتماعي و پيشرفته بوده و هست .

  حالا صبر كنيد !   اجازه دهيد قدري جلوتر هم بياييم تا به شيعيان عزيز خودمان برسيم . مذهبي كه امامان آن ، عترت پيامبر و در واقع مفسران و بازكننده رموز قرآن كريم براي عامه هستند . پيروان اين مذهب ، كه ديگر كارشان خيلي درست است! هر چقدر در كلام اهل بيت سخنان زيباتر و غني تري راجع به شيوه هاي صحيح زندگي يافت ميشود ، پيروان محترم را دورتر از رعايت آن قوانين مي يابيم . از رعايت عيان ترين قوانين اسلام ، فرضا حجاب گرفته ، تا زشتي رشوه  و ربا و تبعيضهاي اجتماعي و ...  در اجتماع امروزي ما كمتر آثاري هست . اموري مانند رانت خواري يا زيرميزي و شيريني داراي چنان قواعد و اصولي شده اند كه اگر نداني وامانده اي .

براستي چرا ؟

 

+   سه شنبه 3 مرداد1385   جناب کارگردان | 

   قبل از هر چيز اعلام كنم كه بنده نه تنها اهل تماشا كردن فوتبال باشگاهي نيستم ،  بلكه از دنبال كردن اخبار آنها و اينكه كي كجا رفت و چي گفت و چي خورد و .... هم مبرا هستم ، اما با اين وجود در زمستان سالهاي 77 و 78  من در مركز خوزستان ،  با انگيزه ترين شخصي بودم كه با علاقه حاضر شدم كارگرداني بازي تيمهاي استقلال تهران و فولاد خوزستان را در استاديوم اهواز به عهده بگيرم . اين دو بازي كه هر دو بارش بصورت زنده از شبكه سه پخش شدند ، اولين كارهاي ورزشي بنده به حساب مي آمدند .

بازي كه شروع شد ديگر من بودم و چهارتا تصويربردار نيم انگيزه  و دوربينهايشان ...

   ‍«  دوربين ۳ نوكرتم ... تو فقط نماي لانگ بازيكنا رو داشته باش  ، دوربين 2 قربونت سعي كن بازيكنا رو تو همين اندازه تصويري كه برات توضيح دادم نيگهدار ، چه بيان اينطرف زمين و نزديك تو ، چه برن اونطرف ، دوربين 1سعي كن نماي فول بازيكنايي رو داشته باشي كه توپ زير پاشونه و باش ورميرن ، دوربين 4 هم مخلصتم سعي كن با نزديك شدن توپ به هر كدوم از دروازه ها يا اتفاقهاي خاص تو زمين سريع برگردي و عكس العمل تماشاچيا و نيمكت نشينا رو داشته باشي ... مربي ... مربي استقلال رو بهم بده ... زود ... اِ ... گل شد ! زود برو رو تماشاچياي فولاد ...  »

    اتفاقا آن بازيها به عنوان اولين كارهايي به حساب آمدند كه در آنها تكرار گلها و لحظات هيجان انگيز بصورت  slow motion  پخش شد ، و تا پيش از آن در شهرستانها سابقه نداشت ! حال ميفرماييد آخرين پيشرفت دهه پاياني قرن بيستم را !

    فقط اتفاقي كه در پايان كار افتاد ،  باعث شد كه همكاران واحد سيار تا چند روز به من بيچاره بخندند . قضيه از اين قرار بود كه با وجود رد شدن تصاوير از زير انگشتان مبارك بنده و پخش آنها از شبكه سراسري ، پس از تمام شدن بازي دستانم را از خستگي به كمرم زدم و به مسئول فني گفتم : ميبخشيد آقاي غلامي ، باور كن آخرش من متوجه نشدم : فولاد برد يا استقلال ؟

 

+   سه شنبه 13 تیر1385   جناب کارگردان | 
  
  با سلام  ، از آنجايي که قرارداد من براي آدرس قبل تمام شده ، همچنین کسي را  هم دم دست نداشتم تا مشکلات ( ام تي ) مربوط به قالب آن را با مبلغي کارمندي ! برايم حل کند ، مجبور شدم تا ضمن پناه به بلاگفا جان ، خودم را از شر چيزهايي که فعلا فرصت يادگيريشان را نداشتم راحت کنم .   والا ! ... آدم برود زبانش را تقويت کند ،  يا نرم افزارهايي که براي کارش و علاقه هايش مفيد هستند را ياد بگيرد ،  يا وقت بگذارد براي ام تي ؟   فقط امیدوارم اینبار که آمدیم سر چشمه بلاگفا ، سرورهایش در آمریکا مسدود نشود و این چشمه هم خشک نشود ! ضمنا چون قرار است که بستني چوبي مطلب پايين را دعوت کنم تا نظر دوستانم را راجع به طرز فکرش بخواند ، مطلب پايين همچنان فعال است .

+   سه شنبه 6 تیر1385   جناب کارگردان | 

    با وجود اينكه خودم هميشه با طعنه از دوستاني كه دير به دير آپديت ميكردند گله ميكردم ، اينبار خودم نيز دچار معضل ديرآپديتي شدم و بيش از دو ماه از اينجا دور بودم ؛ اصلي ترين دلايل اين دوري هم اينها بودند : كار و ماموريت ، ويروسي شدن و به هم ريختگي ويندوز و نداشتن فرصت براي اصلاح خودش و ويروس كش هايش ، مشكل سرويس دهنده اينترنت بنده در 20 روز گذشته  و اين اواخر، يكي دوبار تغيير موضوع اصلي اين پست به علت عاشق شدن يك نفر كه عرض خواهم كرد .

و اما مهمترين اتفاقهايي كه در اين مدت پيش آمدند و بنده فرصت پرداختن به آنها را نداشتم :

 

 

 

    ۱ـ بزرگ شدن جوجه هاي كبوتر خانمي كه انگار بهار هرسال ميخواهد روي كنتور گاز خانه مان تخم بگذارد و آدم بيكاري مثل من هر روز پيش از رفتن سر كار از آنها عكس بگيرد 

   ۲ـ رفتن بنده به نمايشگاه اعصاب خورد كن  كتاب ، كه پس از 17 سال شركت ، احتمالا به علت شلوغي غير قابل تحمل آن ، امسال آخرين سالي بود كه در آن شركت ميكردم .

 

مردي با عشق شكلاتي

و اما كسي كه  عاشق شدنش موجب تغيير موضوع اين پست شد كسي نبود جز يكي از « بستگان»  . قضيه از اين قرار است كه اين «  بسته » عزيز ( از مفردات بستگان) كه يك جوانپسر 25 ساله و مدرس دانشگاه آزاد مافوق اسلاميست ، مدتي بود كه عاشق يك « بستني» ( از متعلقات بستگان) از شاگردان دلبند خود شده بود و از مدتي پيش از مطلع ساختن خانواده اش ، از طريق sms با بنده در تماس بود و از من راجع به شيوه تحقيق پيرامون تركيبات آن بستني ، نظر ميخواست . بنده هم خدمت ايشان عرض كردم كه : ببين عزيز من ، اولا تحقيق در مورد كسي كه فقط به محل تحصيلش دسترسي داري و خانواده اش در شهري دور زندگي ميكنند  مشكل است ، و ثانيا با اطلاعاتي  كه تا همينجا خودت به من رسانده اي ، ايشان هم سنش 4 ماه از تو بيشتر است ، هم نمره چهره اش از تو بالاتر است ، هم وضع مادي خانواده اش از تو بهتر است ، هم قدش از تو بلند تر است ، و مهمتراز همه : فرهنگش با تو تفاوتهاي مسافتي دارد .اگر واقعا مسايل مهمتري مد نظرت هست ، كه نميتوان كسي را به همين راحتي به اين منظور شناخت و بايد تحقيقهاي دقيقتري انجام داد .  ظاهرا اين بستني گرامي از نوع سالار است و با تو كه يك بستني كيم شكلاتي هستي قدري فرق دارد . اگر تصميم داري مانند بسياري از دوستان جوان هموطنمان مدتي با ايشان باشي و بعد از عادي شدن  طعم روكش توت فرنگي ايشان پس از مدتي آن را change كني كه شايد درست انتخاب كرده  باشي ، به هر حال بشرآزاد ، هميشه از پديده تنوع استقبال كرده است . اما اگر ميخواهي مانند ما اممممل ها ! به دنبال زندگي و خانواده و بچه و آينده بچه ها و... باشي كه هميشه بايد دنبال بستني ليتري خانوادگي باشي !     اما بستني چوبي قصه ما پيش از اينكه قضيه را با خانواده اش در ميان بگذارد ، در حالي كه با شاگرد دلبندشان قرار و مدارهاي بعدي را گذاشته بودند و همراه ايشان در يك شام آخر رومانتيك ، دو پرس خوراك سلطاني هم نوش جان كرده بودند ، سرانجام قضيه را با خانواده اش درميان گذاشت و طبق پيش بيني هاي موثق بنده ،  آشوب خانوادگي بپا شد ،  چون مطلع بودم كه خانواده محترم ايشان هميشه از طرفداران پروپاقرص بستني سنتي حاج حبيب بوده اند .

   بلاخره به هر زحمتي كه بود ، آن شب صبح شد و استاد عاشق ما ناچار شد تا طبق تصميم گيريهاي دادگاه خانوادگي ، رضايت دهد تا اندكي هم راجع به شرايط نگهداري و تاريخ مصرف بستني دلبندشان تحقيقاتي انجام دهد و .....  داستان ما بصورتي خاتمه پيدا كند كه اصلا به درد سريال سازان شبكه هاي ما نخورد ، چون ديگر جاي آب بستن به كار و كش دادن آن تا  52 قسمت را ندارد .

    تحقيقات انجام شد آنهم چه تحقيقاتي ... ظاهرا استاد ما در اولين تحقيقات ميداني متوجه ميشوند كه بستني دلبندشان نه تنها مدتي دور از يخچال نگهداري شده ، بلكه احتمالا اندكي از روكش خوش رنگ و لعاب آن هم  در پوشش بسته بندي قشنگ آن آب شده ،  و از قرار معلوم ايشان يك ترمي را هم به دلايل نامعلومي معلق بوده اند و ....

   ولي ... ميگويم  باز خدا پدر و مادرش را بيامرزد كه با انجام تحقيقاتش زود متوجه تفاوتهايشان شد و زياد با عواطف خودش و دختر مردم بازي نكرد  نه؟

+   دوشنبه 29 خرداد1385   جناب کارگردان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو
آختونگ

اگر چه شغل نویسنده این صفحه کارگردانی تلویزیونی است ، ولی نوشته های این صفحه الزاما فقط در این زمینه نیستند ، یعنی بیشتر وقتها اصلا نیستند !

نوشته هاي پيشين

عشق شکلاتی
مظلوم حسین
تست مجری
حق مسلم ما ...
مظلوم حسين (ع)
طعم موسيقي
جوانان هنرمند ...
آخرین بازی
زنان ونوسی مردان دیپلمه
بی دردسرترین شغل اجتماع
آرشيو پيوندهاي روزانه

آرشيو
آبان 1388
تیر 1388
آذر 1386
آبان 1386
مرداد 1386
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
دوستان من
حرفهایی از دل زمان
ترانه های چیـــــنی
سبــــوی عشــــــق
این شبـــــــــــــــها
من و خلـــــــوت دل
از تو تا بی نهــــایت
مــــرد دلتــــــــــنگ
کشـــکول جــــوانی
هـــوای شرجــــــی
ستاره های آسمان
ایـــــــرســــــــــــــا
ایـــــــران زمیـــــــن
خلــوت انــــــــــس
با خاطراتم از هلند
هـــزاردســــــــتان
خـــــــــاله زهـــــرا